لب ساحل
نگاهم رو به دریا
همه خاطره هاتو
می سپرم، به دست موجها
یه ضربدر ،روی یادت
یه ضربدر ،روی اسمت
یه ضربدر ،روی چشمت
اون ،جادوی طلسمت
یه ضربدر، روی روزی، که توش،تورو شناختم
یه ضربدر، روی خندت، که بهش ، هستیمو باختم
نمیذارم که بلرزه، دلِ من، با التماست
میشکنم آینه ها رو ،تا نمونه، انعکاست
میزنم قفل ؛پای قلبم، که دیگه گم نشه آسون
یه ضربدر رو خیابون ،که قدم زدیم تو بارون
یه ضربدر، روی هر چی، که بویِ تو رو داره
یه ضربدر روی هرکی ،خبری از تو میاره
رفتنت مرگ دلم بود ،اما حالا بالِ شوقه
بعد این رو به صعودم ،تو رو خط زدم به موقع
یه ضربدر روی برگشت ، دوباره با تو بودن
اگه قولو شکستم، یه ضربدر، رو خودِ من
قصمون دیگه تمومه راه برگشتی نمونده
سایه نامهربونیت روزهامو به شب رسونده
یه ضربدر روی حرفات که همش خام و دروغ بود یه ضربدر روی شعرام که بخاطرت شلوغ بود
دیگه مُرده اون خیالی ،که باهات دنیا رو داشتم
یه ضربدر ،رو گل سرخ، که رو موهات میذاشتم
نمیزارم دیگه چیزی ،تو رو یاد من بیاره
دیگه ممنوعه ورودت، توی لحظه هام دوباره یه ضربدر روی ترسی، که نذاشت از تو جدا شم
کُشتم اون حس رو تو قلبم، که میگفت با تو باشم
تو نفهمیدی با حسرت تو خودم یه عمر شکستم
تو خطا کردی و رفتی ،من به انتظار نشستم
یه ضربدر رو غروبی که تو ساحل با تو دیدم
چه تلخ اون ترانه، که کنارت می شنیدم
یه ضربدر روی برگشت، دوباره با تو بودن
اگه قولو شکستم یه ضربدر رو خود منبه هر ادمی که می رسیدم میگفتم میشه بگی خوشبختی چیه؟
بهم نگاه میکردن و میگفتن تا خوشبختی و چی بدونی
گفتم نمیدونم شما بگین
من دارم دنبالش می گردم اما نیست
اخه کجا برم
ببخشید اقا
ببخشید رفیق
ببخشید خانم
دوست من.....
یه سوالی دارم
خوشبختی چیه ؟
منم می خوام داشته باشم
واسه یه هفته یا واسه 2 روز خوب 1 روز
واسه یه دقیقه....
کجایی فقط یه دقیقه بیا پیشم ...
بذار واسه یه مدت کوتاهی خیلی کم احساس کنم خوشبختم
میگن احساسی پر از لذته
گشتم و گشتم .انقدر گشتم تا پیداش کردم.
همون چیزی که هیچ وقت نداشتم
میگن خوشبختی همون
" آرامش" بود
واسه یه دقیقه واقعا فکر کن آرامش داری با هر کی
یا هر جوری بوسیله ی هر چیزی
چه سعادتی...............
اگر به هر دلیلی آرامش داری
یادت باشه :
توی اون لحظه تو واقعا خوشبختی.......
هر روز خسته تر از دیروز
هر روز تنهایی
هر روز غربت
خیـــــــــــلـــــــــی بدم
خیـــــــــــلـــــــــی احساسم بده
...................................................................
پیدا کن مرا شاید آشنــا باشم با تو
پیدا کن مـرااا
آشنا کن مـرا با قلب مهربونـت
بیدار کن مـرااا
پیدا کن مرا شاید آشنـا باشم با تو
پیدا کن مرااا
بیدار کن مرا توی این شب رویـایـی
بیدار کن مرااا
توی این شب رویـایـی برای با تو بودن
بیا با من یکــــــی شو
اولیـن و آخریـنم
می خوااام از تو بخـونم
میخوااام با تو بمـونم
بیـا قـلبمــو احساس کــــــــن
توی این شب رویایـی برای با تو بـودن
بیا با من یکـــی شو
اولیـن و آخریـنمناراحتی هم واسه خودش عالمی داره.بعضی از ناراحتی ها خیلی قشنگه شاید. واسه کسی که دوسش داری ناراحتی.
بدون اینکه اون بدونه ٫داری عذاب می کشی .تنهایی داری تحمل میکنی .هر روز از خواب بلند میشی توی اوج نا امیدی احساس میکنی قرار اتفاق خوب و غیر منتظره ای بیفته بعد میبینی مثه همیشه خورشید غروب کرد و بازم هیچی به هیچی.
اما بازم امید داری به خودت میگی صبر کن هنوز مونده تا اخر شب .تک تک کاراتو با بی حوصلگی انجام میدی نمیدونم شایدم اصلا انجام ندی .منتظر یه ساعت خاصی هستی که اون همیشه بهت زنگ میزد ولی ای وای ساعت گذشت و بازم یه روز دیگه تموم شد و میری میشینی رو تختت یه لبخند تلخی میزنی و میگی بیخیال و فردا دوباره روز از نو و روزی از نو.
همه اینا نشون دهنده ی اینکه ما احساس داریم و انگار دوست داریم احساسمون بهمون غلبه کنه واز آزار دیدن خودمون با اینکه نمی دونیم چرا این جوری میشه از ته دلمون راضی هستیم.
اما امان از این روزگار .
حس فراموشی خیلی خوبه .میخوای جلوشو بگیری اما بعد از مدتی می فهمی فراموشی بهترین دوستت بود.اون باعث شد تا بتونی ادامه بدی و گرنه زندگیت چی میشد؟؟؟؟؟
حالا من عاشقتم فراموشی.
عاشقتم که باهامی.
عاشقتم که فرصت زندگی کردن بهم دوباره دادی.
توی لحظه های بدم باهام باش و تنهام نذار و توی لحظه های زیبا سعی کن باهام قهر باشی.
پس باهمیم تا همیشه.
من و فراموشی و این دنیا.............................
دوست ندارم قالب وبلاگ عوض کنم چون دوسش دارم
یه خورده قدیمیه ولی دوسش دارم
سعی میکنم دوباره توی وبلاگ خوشگلم چیزای خوبی بنویسم
سلام به بلاگه خاموشو و ساکتم
بیشتراز یه ساله ننوشتم .البته واسه دل خودم می نوشتم.
دیگه حاله نوشتنش نبود.
اینجا کسی منو نمیشناسه.اصلا نمیدونم واسه کی مینویسم.
چند نفر هستن که سرمیزنن که باید بگم مرسی.ووووو مرسی.
خوب خیلی چیزا البته در ظاهر عوض شده.
همه عوض شدن.نمیدونم شاید شرایط محیطشون هم عوض شده.
اما دلاشون چی؟
احتمالا بعضی ها مهربونتر شدن.
بعضی ها شرتر شدن.
یه سال بزرگتر شدم.
یه ساله ورزش می کنم.
فوق دیپلمم گرفتم دارم کارشناسی میخونم.
به بعضی از افراد بیشتر وابسته شدم.
یه خورده, خیلی کم, فکرم بازتر شده.
داریم پیشرفت میکنیم
همه
همه خیلی فرق کردن
احساساتشونم مثل خودشون رشد کرده
حالا شاید دوست داشتم بر میگشتم به عقب.
وقتی پیش دوستای قدیمی هستم مثل یه سال قبل میشم
اما بعدش دوباره میشم یه ادم به اصطلاح رشد کرده
اما تغییری در کار نیست
خوبه
واقعا خوبه
یه زندگی اروم میخوام و ساکت
سرم به کار خودم باشه
این واسه من یعنی ایده ال……
میخوام خوشبخت باشم
دوست دارم از زندگیم راضی باشم
باید هر کی اونجوری که دوست داره از زندگی لذت ببره
باید
این کارو باید کرد.
اما چه جوری؟راهشو پیدا میکنیم قبل از اینکه موهامون سفید بشه.
یه خورده جرئت یه خورده شهامت
بیا نترسیم
بیا…………………. خدا خیلی دوسم داره
تو رو هم دوست داره
به شرطی که تو هم مثل من دوسش داشته باشی
اشتباه نشه…………………….
بهش ایمان داشته باشی
……………..
……………..
یه کوچولو هم صبر (این یکی خیلی سخته)
می گن ادما یه بار عاشق می شن.
راست می گن؟
می گن دنیا واسه همه قشنگه,حتی تو.
راست میگن؟
می گن اگر می خوای موفق شی باید از خدا بخوای.
اگه می خوای از غم غربت نجات پیدا کنی,باید از خدا بخوای.
راست می گن؟
می گن از هر چی بترسی سرت میاد.
(این و راست می گن,نباید ترسید)
اما چه جوری از این همه احساس ناراحتی باید فرار کرد؟
می گن ,سخت نگیر. اینم میگذره.
راست می گن؟
ای کاش می شد از زندگی فرار کرد یا بهتر بگم می شد
می شد تو شادی هاش غرق شد.
بعضی وقتا می پرسم مگه زندگی شادی هم داره؟
می گن داره.
می گم کجاست .پس چرا من نمی بینم؟
می گن به خودت نگاه کن.
به خودم نگاه می کنم ولی خوشحال نمی شم.
می گن به زیباییت نگاه کن.
به دلت نگاه کن.
به کسی که دوستش داری نگاه کن.
ببین........... همه چی قشنگه.
بازم ساکت نگاه می کنم و تو دلم می گم:
راست می گن؟
با خودم فکر میکنم که چه جوری باید حرف دلم و بزنم!
به کی بگم؟
چطور بگم؟
مشگلات برام سوهان روح شدن.
شاید بعضی ها خندشون بگیره.بعضی های
دیگم فقط گوش می دن و نگام می کنن و می گن:همه چی
درست می شه,تحمل کن.
راست می گن؟
این نوشته شاید امروز برای تو باشه.
راجب خودت نیست اما راجب مشگلات کسی هست که
همیشه گفتی دوسش داری.
ای کاش می تونستی کمکم می کردی.ای کاش می شد.
مهربونیت بی نظیر و من کم طاقت.
خسته از خودم و محیطم.
دوست دارم بفهمی که وقت می خوام با مشگلاتی که راه
حلی براشون نیست , یا حداقل من پیدا نکردم ,کنار بیام.
تو شاید مشگلاتت زیاد باشه ,اما به پای سختی های من نیست.
پس قدر الان خودت و بدون.
دلم می خواد گولم بزنی تا برات حرف بزنم تا شاید ارومم کنی.
می گن عاشقا واسه عشقشون هر کاری میکنن تا
همیشه ارامش داشته باشن.
راست می گن؟
کمکم کن ارامش داشته باشم,نمی دونم چه جوری .
واقعا نمی دونم.
سنگ صبور شدی واسم درد من و گوش می کنی
وقتی که گل می دم بهت به یاد من بوش می کنی
شدم درخت خشک و پیر توی کویر بی کسی
اما تو گفتی با نگات یه روز به دادم می رسی
لحظه دیدار تو رو چطور تصور بکنم
جای تو اینجا خالیه چطور جاتو پر بکنم
ثانیه ی نیم وجبی داره برام شرط می ذاره
می خوام بیام پیشت ولی بی معرفت نمی ذاره
کاشکی تو عطر می شدی همیشه بودی رو تنم
بذار رو راست بهت بگم عاشق اون نگات منم
زندگی یه قصه است اما واسه بعضی ها یه قصه ی پر غصه است.
زندگی من یه قصه است اما پر از رمز و شادی و بعضی وقت ها هم
با ناشکری همراه است.من زندگیمو دوست دارم.
اگر بعضی وقتا از دوستام یا خانوادم ناراحتم زود فراموش میکنم.
چون از الان واسه زندگیم هدف دارم.
چون دارم اخلاق های بد زندیگمو کنار میذارم.
چون هیچ کسی رو به خاطر نداشته هاش سرزنش نمی کنم.
به کسی به راحتی توهین نمی کنم,به خودم اجازه نمیدم.
مگه اینکه خیلی در حقم بدی کرده باشه که بازم سعی می کنم
از بدیش بگذرم.به دوستام و به خانواده ی دوستام احترام میذارم.
اعتقاد دارم بی احترامی به افراد مخصوصا به نزدیکان باعث از بین رفتن
شخصیت خودمون میشه.
اما واسه تو عزیزم که واقعا قلب مهربونی داری,
بدون واقعا دوست دارم.اگر حرفام ناراحتت میکنن ببخش.
اگر کسی پشت سرت حرف بدی بزنه,حتی به شوخی, شاید به ظاهر هیچی نگم
ولی بدون نه دیگه براش احترام قائلم نه ارزش.
تو یه دل داری که هیچ کس نداره.هیچ کس.
نه پول میخوام. نه قیافه .نه تیپ .....................
فقط مهربونیت و میخوام.
مرسی که تو این مدت با من بودی و کمکم کردی تا بهتر از همیشه عاشق کامپیوتر باشم
مرسی که تشویقم کردی و کمکم میکنی تا پروژم و خودم بنویسم.
مرسی که باعث پیشرفتم شدی.
و از الان با تو همه چی دارم و حرفای هیچ کسی هم برام مهم نیست.
احترام به تو , احترام به منه .
اگر من و دوست داشته باشن , تو رو هم دوست دارن و برات احترام قائلن در غیر این صورت واسم ازرشی ندارن.
کوچیک کردن ادما عادت افراد حقیر است.
من و تو افراد و کوچیک نمی کنیم.حتی اگر کوچیکمون کنن.
چون باید یه فرقی با اونا داشته باشیم.
همیشه باش و به یادم باش.که همیشه به یادتم.![]()
اما برای دوستای دانشگام که دو تا دختر گل هستند باید بگم با اینکه
این روزا کمتر می بینمشون ولی دوستشون دارم.
امیدوارم همیشه قصه زندگیشون ,قصه شادی ها باشه.
دستش روی فرمان بود.اما مغزش فرمان نمی داد.یک گاز به نان و پنیر می زد یه گاز به ماشین می داد.نگاهش را از ایینه می دزدید.دلش غذای خونگی می خواست.بوق های کش دار ماشین اعصاب کبودش را فلج می کرد.خاطرات روزهای گذشته در ذهنش می دویدند.یاداوری لحظه های گذشته ,قلبش را تکان می داد.پنج سال پیش در سن نوزده سالگی عاشق دختر همسایه ی روبه رو شده بود.هر چه حسن اقا و رقیه خانوم "پدر و مادرش" گفتند علی جان هنوز خیلی زود است برایت به خواستگاری برویم اما زیر بار نمیرفت.شیما دو سال از خودش بزرگتر بود و درس می خواند.چشم های ابی شیما و دو خواهر کوچکترش به بابایشان (اقا نصرت )رفته بود.مادرش معلم بود و پدرش پرستار.همه از عمق دوستی شیما و پدرش حرف می زدند.شیما از احساس پسر همسایه رو به رو با پدرش حرف می زد.نصرت خان هم مدتی توی نخ علی و خانوادش رفته بود.علی ساعت ورود و خروج شیما را بهتر از خانوادش می دانست.به همه دوستانش می گفت شیما همسر اینده اوست.خیلی وقت ها برای دیدنش ساعت ها کنار پنجره منتظر می ماند.
اما در یک غروب پر انتظار اتفاق عجیبی افتاد.علی خود را برای امتحان نهایی زبان انگلیسی اماده می کرد که با شنیدن صدای شیون از کوچه, پریشان خود راپشت پنجره رساند.چند نفری جمعیت را کنار زدند و جسم بی جان پدر شیما را جا به جا کردند.دخترک با چشمان خیس ماشین سفید را دنبال کرد.پدر دخترک از چندی پیش بیماری قلبی داشت و بالاخره در اون روز خاکستری قلبش برای همیشه ایستاد.با مرگ زود هنگام وغیر منتظره او,شیما دچار جنون شد به طوری که در هفت روز اول وداع هر روز قابلمه ای بزرگ و دو قاشق در دست می گرفت و دم در خانه می نشست.با قاشق چند ضربه به پشت قابلمه میزد و می گفت می خواهم بابایم صدایم را بشنود و زودتر به خانه بیاید.به هر حال بعد از مرگ پدر شیما حال علی بدتر شد.خانوادش قبل از این ماجرا حاضر به خواستگاری نبودند.می گفتند علی هنوز در سن ازدواج نیست و باید سراغ دختری کم سن تر از خود برود.پدر و مادرش فکر می کردند با این اتفاق علی دست از شیما و عشقش بر دارد.ان ها دوست داشتند بعد از تمام شدن درس علی زودتر بچه دار شدنش را ببینند.به هم ریختگی روحی شیما حال علی رو بدتر می کرد.لحظه به لحظه خود را عاشقتر از قبل می دید.علی به معجزه عشق ایمان داشت.در عوض مادر و خواهرهایش مدام به اون طعنه می زدند.علی همانطور که به خیابان خیره شده بود یادش امد که در روزهای عاشقی در خواب و بیداری شیما را در جلوی چشمانش می دید.با تمام شدن مراسم چهلم ,شیما با بی تابی با مادرش دمه غروب به پارک نزدیک خانه می رفت و قدم می زد.در همان حال و هوا با اینکه اسباب کشی برای پدر و مادر علی سخت بود اما یک شب با اینکه علی را در جریان بگذارند خانه را فروختند و به علی گفتند:وسایلت را جمع کن باید به محل دیگری برویم.دل علی به شب بوهای عاشق حیاط خانه خوش بود اما اوار اندوه ثانیه به ثانیه بر سرش فرو می ریخت.همیشه دلش می خواست از سکوی کوتاه کنار پنجره برای شیما یاس بچیند اما انگار دیگر نمی شد....
حتی توان مخالفت هم نداشت.وقتی پدر و مادر خانه ی ارزوهایش را فروختند و رفتند بدون هیچ کلامی با ان ها رفت اما نتوانست طاقت بیاورد.با دور شدن از کوچه ی قدیمی و شیما دیگر به دنبال هیچ خط پیاده و سواره ای نمی گشت.گویی روحش را در گوری تاریک به اسارت گرفته بودند.شب ها به پشت بام خانه ی جدید می رفت.با تماشای مهتاب از خداوند می خواست
راه جدید و بهتری پیش رویش قرار دهد.تصمیم گرفت در روزهای اضطراب و تنهایی شیما, خود و عشقش را برای او به اثبات برساند.علی معتقد بود ادم ها رو باید در شرایط سخت شناخت.
یک شب روی پشت بام خوابش برد.خواب عجیبی دید.شیما لبخند زنان با لباس سفید عروسی کنار درخت های خانه قدیمی ایستاده بود و به او گل مریم می داد.....
بتاباین صبح زود راهی خانه شیما شد.مادر شیما داشت از خانه بیرون می رفت.مرگ اقا نصرت روی پیشانی اش چروک عمیقی انداخته بود.علی از پشت درختان مادر شیما رو دید.دستانش را محکم به هم فشرد و مردانه سلام کرد.علی سر به زیر انداخت و گفت:عاشق دخترتان هستم و حاضرم برایش از جانم بگذرم.مادر شیما قبل از مرگ شوهرش می دانست پسرک همسایه روبه رویی عاشق دخترش شده حتی از علاقه شیما به علی هم کم و بیش خبر داشت.پدر شیما خدا بیامرز قبل از مرگش می گفت اگر مرد دلخواه شیما به خواستگاریش امد سخت گیری نمی کنیم,
می خواهم تا زنده ام عروسی دخترم را ببینم.انگار به دلش افتاده بود اخرین روزهای زندگیش است.مادر شیما به علی گفت دیر امدی.دکترها گفته اند شیما حال خوبی ندارد و ممکن است درمانش مدت ها زیادی طول بکشد.علی هم در جواب گفت حتی اگر موهایم رنگ دندان هایم شود حاضرم برای خوشبخت کردن شیما صبر کنم.از ان روز به بعد علی با اجازه مادر شیما,به دیدن شیما می رفت.هر روز صبح قبل از طلوع افتاب صبحانه نخورده برایش دسته دسته گل می چید و تا جلوی خانه شان پیاده می رفت.شیما را به پیاده روی می برد.سرانجام لبخند و ارامش در زندگی شیما جا باز کرد.علی به هر دردسری بود همراه پدر و مادرش به خواستگاری رفت.مادر شیما زن سرد و گرم چشیده ی روزگار, مطمئن بود علی می تواند دخترش را خوشبخت کند.بعد از عقد, پسر به سربازی رفت.در تمامه ان روزهای سخت نامه های عاشقانه علی و شیما زبانزد همه بود.مادر شیما همیشه می ترسید زندگی دخترش چشم بخورد.علی همچنان فرمان را در دست داشت.یادش امد با کمک پس اندازهای خیاطی شیما توانستند این ماشین را بخرند تا غروب مسافر کشی کند.علی و شیما زیر سقف عاشقانه شان رفتند.بعد از تمامه سختی هایی که کشیده بودند داشتند با خیال راحت روزگار می گذراندند تا این که اتفاق بدی افتاد.پدر و مادر علی بعد از ازدواج پا در یک کفش کردند که نوه می خواهند.شیما و علی با هم نزد پزشک رفتند.اما دکتر در کمال ناباوری اب پاکی را در دستشان ریخت وگفت شما نمی توانید بچه دار شوید.رقیه خانوم وقتی از ماجرا بو برد با عروسش سر ناسازگاری گذاشت.شیما دوباره دچار مشگلات روحی شد و پا در یک کفش کرد که طلاق می خواهد,علی هنوز باور نداشت.هر چه شیما رو دلداری می داد فایده نداشت.شیما فکر می کرد نباید زندگی و اینده شوهری را که عاشقش بود خراب کند.با این حال درمان را اغاز کردند .اما در کمال نا امیدی!علی چشمانش را تنگ کرد و به روبه رو نگاهی انداخت.قطره های اشکش را روی گونه هاش حس کرد.زندگی از سه ماه
پیش, با رفتن شیما غم انگیز شده بود.فردا باید برای انجام ازمایش و مقدمات طلاقی که شیما خواسته بود دوباره او را می دید,اما شاید برای اخرین بار.ان شب تا صبح خوابش نبرد.نزدیک خانه پدری همسرش توقف کرد.تا صبح در سکوت از رازهایش برای خداوند گفت.در انتظار معجزه عشق بود.شیما داشت برای همیشه می رفت اما این را باور نداشت.روز بعد به ازمایشگاه رفتند.صدای کش دار یکی از کارکنان ان جا در گوشش پیچید:"اقا خانومتان باردار است چقدر سنگدل هستید که می خواهید از او جدا شوید..."علی یک ان خشکش زد از شنیدن این خبر در پوست خود نمی گنجید.داشت به اسمان می رسید.شیما باورش نمی شد اما معجزه عشق کار خودش را کرد و زندگی عاشقانه ان دو ادامه پیدا کرد.حالا "رضا" پسر علی و شیما پانزده سال دارد و دلش می خواهد این قصه را به گوش همه عاشقان حقیقی برساند.
همیشه عاشق باشیم.![]()



